دفتر خاطرات من – صفحه اول – پاش واینستادم!

۱۳ آبان ۱۳۹۷ !

ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود که رفتم به سمت تهران تا در کارگاه پیام اسمی عزیز شرکت کنم و تنظیم کرده بودم که ساعت ۴ برسم.

من معمولا با مترو از کرج به تهران میرم ولی امروز گفتم بذار با تاکسی برم. هم لازم نیست زودتر راه بیوفتم هم راحت تر می رسم.

خلاصه از خونه زدم بیرون و چون پول تو کیفم نبود از عابربانک پول گرفتم و رفتم که برسم به تاکسی های انقلاب.

رسیدم و یک نفر صندلی جلو نشسته بود و دو نفر دیگه لازم بود تا تاکسی حرکت کنه.

 

چند دقیقه وایسادم و کسی نیومد. هرکسی از دور به تاکسیا نزدیک می شد می گفتم این دیگه میاد و سوار میشه ولی زهی خیال باطل!

۱۰ دقیقه گذشت خبری نشد؛

۱۵ دقیقه گذشت خبری نشد؛

۲۰ دقیقه، نه خبری نیست؛

۳۰ دقیقه بازم خبری نشد.

 

دیگه گفتم برم سوار ماشینای آزادی بشم و از اونجا با مترو برم میدون انقلاب  که بعدش با تاکسی برم میدون فردوسی.

تو تاکسی آزادی یه آقا جلو نشسته بود و یه دختر خانمی هم جلو که با تلفن حرف میزد و در مورد یه مسئله خیلی مهم حرف میزد؛ انگار که یکی تو اینستاگرام فالوش کرده که نباید می کرده(وای وای وای چه مهم و حیاتی)

 

یکی دو دقیقه گذشت و آقایی که جلو نشسته بود از ماشین پیاده شد. فکر کنم یکی از دوستانش اومد دنبالش و با اون رفت.

باز تو این ماشینم دو نفر شدیم و منتظر تا مسافر جدید بیاد.

بعد از چند دقیقه آقایی که می خواست بره سهروردی و سوار ماشین انقلاب شده بود از ماشین پیاده شد و اومد جلو تاکسی آزادی و ازم پرسید از آزادی برم بهتره یا از انقلاب؟

منم راهنماییش کردم ولی گفتم از راننده ها بپرس که بهتر میدونن.از ماشین پیاده شد و از همون راننده ماشین آزادی پرسید از کجا برم بهتره اونم گفت بیا آزادی، از اونجا ماشین هست راحت میری.

 

اون آقای محترم که ماشاالله قد بلندی هم داشت نشست تو ماشین آزادی.

همین که نشست راننده انقلاب اومد و قاطی کرد که چرا مسافر منو سوار ماشین خودت کردی و کی گفته از آزادی راحت تر میشه رفت سهروردی.

یکم جر و بحث شد و آقای محترم پیاده شد و گفت باشه میام انقلاب.

تو همین درگیریا که راننده ها بحث می کردن و آقاهه رفت اونور سوار شد، دو تا خانم هم رسیدن و سوار ماشین انقلاب شدن و تاکسی حرکت کرد!

 

تلنگر داستان اینجاست!

اگر من تو همون تاکسی انقلاب مونده بودم جای اون آقا نشسته بودم و ماشین پر شده بود و حرکت کرده بودم.

فقط ۵۰۰ تومن بیشتر می دادم ولی هم زودتر می رسیدم هم مسیر بیشتری می رفتم…

اونجا بود که به خودم اومد و به خودم گفتم:

تو کتابی نوشتی درمورد سماجت و پایداری تو مسیر، اسمشم گذاشتی پاش وایسا، بعد خودت تا دیدی اونور شاید زودتر برسی مسیرتو عوض کردی و پاش واینستادی؟

 

تازه یادم اومد قبلا هم از این مدل اتفاقا برام افتاده بود.

که اگه یکم دیگه صبر می کردم و تو مسیرم می موندم سود بیشتری می بردم.

بعد به خودم هم می گفتم حتما قسمت نیست!

نه عزیز من، خودت تحمل نکردی، تو مسیرت نموندی، کمی بیشتر سماجت نکردی و عجله کردی و اینجوری شد . یک ساعت دیرتر رسیدی.

 

اتفاقا قسمت این بود که تو زودتر برسی ولی خودت مسیرو عوض کردی!

یکم به اطرافیانتون نگاه کنید؛ مخصوصا توی کسب و کارشون.

چقدر پیش اومده که کاری رو شروع کردن و مدتی نتیجه نگرفتن و شغلشون رو عوض کردن ولی بعد متوجه شدن اگه بیشتر اونجا می موندن خیلی نتیجه بهتر می شد.

 

خوبه که آدم بعضی وقتا مسیرشو عوض کنه و به مسیرای بهتر بره، ولی وقتی چندین بار تو این مسیر ضرر کردی باید یاد بگیری که آقا کمی بیشتر بمون، باور داشته باش که میشه، بالاخره میشه!

اتفاق امروز یادم داد که خیلی بیشتر از قبل باید حواسم به کارام و تصمیمام باشه

شما هم حتما براتون از این دست اتفاقا پیش اومده.می تونید برام تو کامنت ها بنویسید؟

خواندن بقیه صفحات دفتر خاطرات من

4 پاسخ
  1. mhmd.ali.shabani
    mhmd.ali.shabani گفته:

    خیلی خوبه … جالب میشه
    ادامه بده
    پیشنهادم اینه همین داستان هارو به صورت چند تا استوری توی اینستا هم تعریف کنی، نهایتا ۱ دقیقه و ویدیو راحت تره تا متن خوندن که دسترسیش خیلی راحت تر باشه و قرار نباشه از اینستا پاس داده شیم تو سایت
    توی سایت هم به عنوان یه رفرنس کامل از داستان ها که دسترسی راحت و کاملی بهشون باشه خیلی خوبه

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید