دفتر خاطرات من – صفحه دهم – صندلی جلو

 

۲۲ آبان ۹۷!

از جمعه ۱۸ام تا جمعه ۲۵ام، پنج روزش رو تهران بودم و خواهم بود. که اکثرا هم بخاطر حضور در کارگاه و سمینار!

امروز هم به همراه دوست خوبم مجید، به سمینار مدرس کاردرست جناب میرابوطالبی رفتیم که در حیطه وب مستری فعالیت می کنند.

ایشون رو نمی شناختم و اصلا نمی خواستم به این سمینار برم چون کارهای عقب افتاده داشتم و باید بهشون می رسیدم. اولا که نکاتی رو از ایشون آموختم که حتما در فعالیت های خودم ازش استفاده می کنم. دوما از نحوه برگزاری سمینار و معارفه هم ازشون یاد گرفتم. سوما با مسئولین اون سالن صحبت کردیم که برای برگزاری کلاس های خودم باهاشون هماهنگ کنم.

 

[alert type=”success”]پس شاید از یه سری کارها عقب موندم ولی به یه سری چیزها رسیدم که شاید به این زودیا تجربش نمی کردم.[/alert]

تو این صفحه می خوام در مورد اتفاقی که در مسیر برگشت به کرج برام افتاد صحبت کنم. اتفاقی که خیلی کوچیکه و برای خیلی هاتون اتفاق افتاده ولی من ازش چیز یاد گرفتم و باورهام رو تقویت کرد.

چون ساعت نزدیک ۱۱ بود و متروی تهران کرج دیگه بسته شده بود، اومدم آزادی تا با تاکسی برگردم کرج.

 

از سالن مترو که اومدم بیرون و نزدیک تاکسی ها شدم یه آقایی هم جلوی من بود که چون زودتر از من رسید به ایستگاه تاکسی و اتفاقا می خواست بره کرج نشست روی صندلی جلو! خب من چون جسته ی کوچیکی ندارم جلو نشستن برام خیلی راحت تره، مخصوصا امشب که پاهام خسته بود و کلی راه رفته بودیم.

خلاصه ایشون نشست جلو و من نشستم عقب. تا دو نفر دیگه هم سوار ماشین بشن پیش خودم غر می زدم که آخ کاش زودتر رسیده بودم و جلو می نشستم، حیف شد، الان معلوم نیست کی میشینه پیشم، نکنه چاغ باشه و له بشیم آخره شبی.

 

بعد از چند دقیقه دو نفر اومدن و نشستن کنارم و خدارو شکر لاغر اندام بودن و من راحت نشستم.

کسی که کنارم نشسته بود سربازی بود که قبل از سوار شدن داشت سیگار می کشید و با عجله سیگارش رو کشید و سوار شد و حرکت کردیم. همینکه حرکت کرد راننده شروع کرد به صحبت کردن و از سیگار شروع کرد و کم کم کار به جاهای باریک کشید و از تجاربش در سربازی و مصرف دیگر دخانیات و نوشیدنی ها صحبت کرد و از اونجایی که آدمِ دیداری بود هی به صورت نفر جلویی نگاه می کرد و باهاش صحبت می کرد.

 

این صحبت ها تا انتهای مسیر تقریبا طول کشید و همونجا از ته دل خدا رو شکر کردم که جلو نشستم. نه تجربه ای در این مسائل دارم که بخوام به اشتراک بذارم نه خوشم میام در این باره بشنوم.

همونجا یاد پادکست ” این لحظه همانگونه است که باید باشد” افتادم.

و بازهم بهم یادآوری شد که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست و بهتره که در همه لحظات زندگیمون سعی کنیم حالمون رو خوب کنیم و به خاطر مسائل کوچیک اعصابمون رو بهم نریزیم. این نکته از مهم ترین نکاتی هست که باید همیشه یادمون بهش باشه!

 

شرکت در دوره رایگان ارزشمندترینی + دانلود کتاب الکترونیکی رایگان “دلخوشی بدون تاریخ انقضاء”

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *