این یک داستان واقعی است.

به همین دلیل از اسامی جایگزین استفاده شده است که احتمال شناسایی افراد وجود نداشته باشد.

.

حدود دو ماه پیش ساعت ۱۱ شب محسن زنگ خانه ما را زد. متعجب بودیم که چرا این موقع شب و بدون هماهنگی محسن به خانه ما آمده است.

پیش خود گفتم حتما با همسرش ناهید بیرون بودند و خواستند سری به ما بزنند؛

یا شاید چیزی در خانه شان جا گذاشته ایم و برایمان آورده اند.

.

وقتی در آسانسور باز شد و صدای موزیک آسانسور را شنیدیم متوجه شدیم که محسن به دم در واحد ما رسیده است. در را باز کردیم و بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه از محسن پرسیدیم که به چه دلیل این موقع شب سرزده به منزل ما آمدی؟

.

محسن با رنگ و رویی پریده گفت:

امیرعلی، پسر شهرزاد، خودکشی کرده است!!!

.

بعد از شنیدن این جمله رنگ و روی ما نیز پرید.

.

بگذارید کمی عقب تر برگردم و برایتان توضیح دهم که امیرعلی و شهرزاد چه کسانی هستند.

شهرزاد خانم خواهر محسن است و امیرعلی پسر شهرزاد.

.

چند سال پیش شهرزاد خانم فوت شدند و همسر شهرزاد خانم و امیرعلی به همراه خواهر کوچک ترش باهم زندگی می کردند.

.

بعد از فوت شهرزاد، امیرعلی و پدرش رابطه خوبی باهم نداشتند.

.

اگر بخواهیم به صورت اصولی رفتار کنیم زمانی که پدر یا مادر کسی فوت می کند و آن فرزند سن کمی دارد بهتر است توسط یک روانشناس تحت نظر باشد تا بتواند به خوبی با این مسئله کنار بیاید.

اما متاسفانه در کشور ما خیلی از این خبرها نیست.

.

بعد از این فوت روابط این پدر و پسر روز به روز بدتر می شود و امیرعلی بزرگ و بزرگ تر شد. تا امسال که در حدود ۲۰ سالگی چندبار با پدرش دعوایش شد و روابطشان شدیدا به هم ریخت.

.

پس تا اینجا متوجه شدید که داستان از چه قراره.

اما قسمت دردناک مسئله اینجا نبود!

.

امیرعلی با پدرش دعوایش می شود و با ضربه های چاقو خودش را زخمی می کنند.

این قسمت هم بخش غم انگیز داستان نیست.

.

امیرعلی را به بیمارستان می برند و دکترها به کمکش می آیند و حال امیرعلی بهتر می شود و او را به خانه مرخص می کنند. ( یک اشتباه دیگر )

وقتی امیرعلی به خانه بر می گردد، بعد از به هوش آمدن دوباره فرار می کند و با بدن زخمی خودش را دار می زند!!!

.

از شما می خواهم به شدت به این داستان و عواملی که دست به دست هم داده است تا این اتفاق وحشتناک بیفتد فکر کنید.

چقدر باید زمانه به آدمی تنگ باشد که بعد از یک بار تلاش برای خودکشی آن هم با چاقو، دوباره خود را به محل مرگ برساند و دست به خودکشی دوباره با طناب دار بزند.

.

شنیدن این داستان برق از هوش و حواس من برد.

.

بیاییم تصور کنیم که اولا این خانواده قبل از فوت مادر بلد بودند چطور فرزند خود را تربیت کنند.

یا بعد از فوت مادر می دانستند چطور باید فرزندان خود را مدیریت کنند.

یا بلد بودند چطور در مقابل درماندگی های خود بایستند و کنترل زندگی را در دستان خود بگیرند.

یا بلد بودند چطور تاب آور باشند و زمانی که اتفاقی بدی می افتد نشکنند.

یا بلد بودند چطور در مقابل حرف دیگران و شرایط کم نیاورند.

یا …

یا …

یا …

یا …

یا …

یا هزاران “یا” ی دیگر که می توانستند از آن آگاه باشند که این اتفاق رخ ندهد.

اصلا بیایید بگوییم این خانواده اصلا آموزش پذیر نیستند و نمی شود روی آنها با آموزش تاثیر گذاشت.

باشد.

.

اگر انسان های اطراف آنها آموزش پذیر بودند چه؟

اگر امیرعلی معلمی داشت که با او بهتر رفتار می کرد و با او صمیمی می شد و می توانست حال امیرعلی را بهتر کند.

اگر دوستانی داشت که به او می فهماندند زندگی ارزش زندگی کردن را دارد.

اگر کسی به او می گفت تو قرار نیست راه پدر و مادرت را ادامه بدهی.

اگر کسی کمکش می کرد ذهنش را روی خواسته هایش متمرکز کند.

اگر …

اگر …

اگر …

اگر …

اگر …

و اگرهای بسیار دیگری که من و شما و اطرافیانش می توانستیم انجام دهیم.

.

 تمام این جملات را گفتم تا به این جمله از دکتر محمود معظمی برسم:

پولی که الان برای آموزش جامعه پرداخت نمی کنی، باید بعداً خرج دزدگیر و دوربین مداربسته بکنی.

بدون هیچگونه شکی تنها چیزی که واقعا می تواند شرایط جامعه را تغییر دهد آموزش دیدن است.

.

دقیقا به همین دلیل است که من آموزش دیدن و آموزش دادن را دوست دارم.

.

وقتی می بینم ایمیلی برایم ارسال می شود و از آموزش رایگانی که یک سال قبل منتشر کردم نتیجه گرفته اند از اعماق وجود احساس خوشبختی می کنم و متوجه می شود وظیفه ام را به درستی انجام داده ام.

.

چرا در این مسیر زیبا افتادم؟

چون احساس کردم این مسیر رسالت من است.

.

من زمانی که این رسالت را انتخاب کنم هم حال خودم فوق العاده خواهد بود و هم زندگی هزاران نفر را خواسته یا ناخواسته تغییر می دهم.

.

شاید اگر امیرعلی ۱ بار با من هم صحبت میشد این اتفاق برایش نمی افتاد؛

شاید اگر یک صفحه از کتاب مرا خوانده بود مسیر زندگی و تفکراتش تغییر می کرد؛

شاید اگر یک صوت ۱ دقیقه ای از من شنیده بود تصمیم های دیگری می گرفت.

.

نمی دانم.

.

با شایدها نمی شود زندگی کرد اما می شود از این به بعد تصمیم گرفت که رسالت خود را پیدا کنیم و در مسیرش از تمام توانمندی هایمان استفاده کنیم.

.

نمی دانید چقدر لذت می برم زمانی که آدم ها به سراغم می آیند و به من می گویند که از وقتی رسالتم را پیدا کردم دنیا را جور دیگری می بینیم و حال متفاوتی را تجربه می کنم.

.

مخصوصا کسانی که در دوره کشف رسالت زندگی شرکت کرده اند این جملات را بسیار به من گفته اند چون ایمان دارم که وقتی رسالت آدمی پیدا شود جهنم زندگی اش برایش گلستان خواهد شد.

.

مطمئن نیستم که دوره آنلاین کشف رسالت زندگی برای شما مناسب باشد اما مشاهده صفحه اطلاعات این محصول هیچ ریسکی برایتان ندارد.

.

مشاهده اطلاعات دوره آنلاین کشف رسالت زندگی

۰ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید